از انتظار متنفرم

متنفر

مثلا باتلاقیه که هی فرو میری

مرگ تدریجی

زجر کش شدن

یهو بمیر تموم دیگه

از بچیگیم تو مهمونی شیطونی بود که میدونستم برسیم خونه دعوام میکنن

یا نمره پایین

ترجیح میدادم زودتر برسم 

دعوا

تمام

حتی اگه بدترین جریمها منتظرم باشه

ولی تمام

هیچ جریمه ای از جریمهای ذهنی بدتر نیست


از انتظار متنفرم


مخصوصا وقتی یه سوسوی امیدی روشن شده باشه

و قرار به انتظار

که ببینم این سوسو شعله میگیره گرم بشم

یا زرت

خاموش


وا نمود میکنم که اصصلا مهم نیست

جلوی خودمو میگیرم دربارش صحبت نکنم

کسی هم بپرسه الکی مثلا نمیدونم درباره چی صحبت میکنی


ولی از درون

داره روحمو میخوره

بعضی وقتا دوست دارم بزنم زیر همه چیز

اصلا خودم بزنم سوسو رو خاموش کنم

و بدرکمم نباشه

تا اینکه انتظار بکشم


خدایا

خودت میدونی به این امید چقدر نیاز دارم

میدونی که چقدر به گرمای این شعله نیاز دارم

میشه تموم بشه این سرما>!

:(


زندگی زیباست

 و وخداوند در انتظار هم به ما لبخند میزند


شادزی