دیدی مثلا برنامه ریزی میکنید که تیر کنکور دارید

اینکه از کی مشخصه و هنوز با اون تیر مورد نظر حتی 2سال فاصله دارید

و یا حتی قرار نیست اپلویی هم هوا کنید

ولی هست توی مغزتون

یا مثلا هر برنامه دیگه ای

عید میشه خونه تکونی مهمونی تحویل سال...

ماه رمضان...

هفته دیگه فلان روز فلان فیلم نشون میده تی وی...

هرچیییی


بعد که میرسید به برنامه مورد نظر همه چیز تموم نمیشه

چون تا برسید به برنامه مورد نظر برنامهای دیگها ی هم میاد ادامش

بعدترش چینده میشه


حالا اینجانب

برنامه داشت ماه رمضان تموم میشه

یه مرخصی اجباری یه هفته ای برای تعطیلی دان

و تابلو مشخص است که این مرخصی کوج مصرف میشه

کاری به ترافیک 14ساعته رفت هم نداریم :/


الان مغزم صفره

هیچ

خط ممتد

درسته که دیروز و قبلترش دوره داشتم

درسته که 2هفته دیگه باید دوره بعد رو برگزار کنم

درسته که 2ماه درباره بیمه خودم که .&$&>&& گفتن باید از حقوق خودم بدم صحبت شده 

اجبارا قبول کردم

ولی هنوز خبری نیست

درسته که 3دسته از دوستان راهنمایی، دبیرستان، کلاس زبان میگن قرار بزاریم بیا دورهم

ولی

خاااالیم

میگن در لحطه زندگی کن و امروزو این صوبتا

من کلا انگار در ثانیه دارم گذر میکنم


خیلی حس مسخره ایه

بی برنامگی کامل


هست برناها و اتفاقایی که باید برنامه ریزی بشه و انجام

ولی اصلا تو مغزم ثبت نمیشه


ببین برای کار انگار میگی ولش کن بزار این برنامه تموم بشه فلان روز دیگه تمومه میرم نیستم

انگار اونجوریم

اخه یعنی جی؟

کوج بری؟

فعلا که سپری و هوچ خبری نیس؟

کلا مغزم خط ممتد

انگار یه بدرک خاصی تو مخم موج میزنه



زندگی زیباست

و خداوند در خط ممتد هم لبخند میزند

:/