یادتونه گفتم محبت دونم پر شده؟

داره لبریز میشه؟


الان یه چی برعکس اون

شدید عطشه مورد محبت و توجه خاص بودن پیدا کردم


زندگی همینه دیگه

که دیگران برات مهم باشن

بهشون محبت کنی

نوازش کنی

برای دیگران مهم باشی

نوازشت کنن

دیده بشی و ببینی

محبت کنی محبت ببینی

خدا حفظ کنه خانواده رو

ولی خو کلا ته تقاریمو همیشه دنبال توجه

اونم منی که همیشه محکوم بودم به سرتقاری بودن


الان شدید نیاز دارم خاص باشم 

میفهمی چی میگم؟

یه حسه من چقدر بدم

عجب اخلاقای مزخرفی

یه خود سرزنشی مسخره بی دلیلی افتاده تو سرم

البته همیشه بودها

ولی خو ریز نه اینقدر مشهود

نیاز دارم یکم مورد ستایش قرار بگیرم

یکم تعریف بشم

باورتون نمیشه برای خانواده و دوستا 700 تومن یه تومن خرید میکنم

اونوقت بخوام یه شلوار برا خودم بخرم

یک هفته باید سوال جواب کنم که چرا؟ به چه دردت میخوره؟ که چی اصصلا؟ مگه نداری؟ همون بسه دیگه؟

اصلا یه خود تنبیه گری

میفهمی؟

اصلا دوستش ندارم

واقعا میطلبه یکی بیاد خرم کنه

الکی الکیم شده تعریف کنه

یکم عزت نفسم تقویت بشه


واقعا احساس میکنم که نیاز به کمک دارم

یا حتی مشاوره

دان مرکز مشاوره مخصوص کارمندا و دانشچوها داره

راستیتش سر یه برنامه ای رفتم

ولی خب چون تو تایم ناهارم میتونستم برم وانام فقط تا 2بودن

افتاد به ساعته بعد ناهار مشاور

اون بیچاره ام چرتی و بیحوصله

: اونا که همینن، شماهم همینید،هیچکدومم نمیتونید عوض بشید،باید همینجوری بسازید!!

و من شک کردم به کل علم مشاوره و روانشناسی و این صوبتا


نمیدونم

میدونم دارم زر میزنما

ولی خود نمیدونم چرا

همینقدر که متوجه حالم میشم و میخوام تلاش کنم دربیام از این لاکه

خوبه یعنی هوشیارم خیلی غرق نشدم

ولی خو چوطور


یک سالی میشه که اومدم اینجا و چون تنهام ناهار نمیخورم

یعنی بمیرم از گشنگی و بی حالی نمیرم چیزی بخرم

که چی بشه؟ 2ساعت دیگه میری خونه دیگه؟ خو چرا از خونه نیاوریدی؟ نخوری که نمیمیری؟ هر روز هر روز که نمیشه هی اتواشغال بخری؟...

میگم نکنه خسیس شدم؟

نه

خسیس بودم که اونقدر پول پس انداز نازنین رو نمیدادم برا اهل بیت لباسای مارک بخرم

و برای خودم کوفت:/


دوسش ندارم

نمیدونم چه مرگشه

اصلا به دلم نیست

مریض بشه

گشنه بشه

خسته بشه

دلش بگیره

گریه داشته باشه

..

اصلا مهم نیست

مثل مادره سنگ دلی که که کلا از بچش دلکنده و انداختش تو اتاقو هیچ اهمیتی نداره


یه مادره سلیطه(؟) درون دارم که بدجور داره تنبیهم میکنه


احتمالا برا همین حالو روزه که بند کردم به "میم" بنده خدا

دیگه سندرم PSM هم فک نکنم اینقدر تایمش طول بکشه


افسردگی شدید حس میکنم

خیر سرم درسشو خودنم 

حالیمه داره چی میشه

ولی نمیدونم چطور بکشمش بالا

کمک میطلبه


این تنبیه و خود سرزنشی برای کدامین گناه؟؟؟؟؟؟


خدایا

حواست به من هست...؟!