دیشب انیمیشنInside Out دیدم

عالی

عالی تر از عالی

و جالب که تو بچگی همیشه درباره کنترل ذهنم همینجوری فکر میکردم

خیلی خلاقانه


و دیشب در خستگی زیاد خوابیدم

و خواب مزخرف و چرتو پرت

و 20 دقیقه تمام طول کشید تا از جام پا بشم

صبحم با خودم دعوا میکردم که چرا دیروز که همکار بیشعور در جواب اعتراضت که هرچی برمیداری بزار سرجاش و این وظیفه خودته یه تیکه تپل انداخت و در رفت هیچی بهش نگفتی!

یعنی داغونااا

همینجوری تو ذهنم داشتم باهاش دعوا میکردم

انگیری مغزم فعاله شدید

کلا دیشب خوب نبودم

و نمیدونستم برای چی

برای چی حس خود سرزنشی دارم

برای چی از دست خودم ناراحتمو حس میکنم کار بدی کرده

یعنی بخاطره اون کیفیه که با دوست جان خریدم و الان موندم چرا خریدم؟

همکار بیشعور؟

تز های پشت سر هم مادرو خود رای بودنشو نمیتونم هضم کنم؟

خواهره..بیییب... که گوشی منو از شارژ کند که گوشی خودش شارژ بشه؟


هر چقدر فکر میکنم موضوع زیاده

ریزو درشت

ولی نه به این حد 

نه اینقدر مهم


وا قعا حس میکنم خودم غریبه شدم



زندگی در غریبگی با خودم نمیدونم زیباست

و خداوند هم که همچنان در حال لبخند به این بنده اسکلش

والا!


شادزی خلاصه