یکی دیگه از اخلاقای گند اینجانب

خیییلی دغدغه مداره

یعنی کلا نمیتونه مثل آدم زندگی کنه

حتما باید یه دغدغه و فکر مشغولی باشه

یه چی تو مایعهای 

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم؛ موجیم که آسودگی ما عدم ماست...

و حتی به شدتی که در مواقع بی دغدغگی دغدغه دیگران را پذیراییم
تا این حد!

و یه مرض جدید
چند صباحی یقه مان را گرفته

محبت دونم پر شده!

میفهمی چی میگم؟؟
مثل کسی که باید بره حجامت
یا گلاب به روتون مثانش پر شده
یا حتی بی تربیتی ترش که  خودتون در جریان هستید!
این اشباع شدنه خیلی اذیتم میکنه
یه جا باس خالیش کنم
ولی کجا؟؟
کجا که باعث پشیمونی نشه

نازدونم پره
محبت دونم پره
پاهام خستست
میخواد بشینه
تکیه بده

ناله نمیخوام بکنما
حالام بد نیست
دپ نیستم
کلافم از این درد
یه حس مسخره ای که نمیشه توصیفش کرد
نمیدونم چیکارش کنم
هرچی خودمو مشغولتر میکنم و درگیرتر و مسئولیتارو بیشتر
بدتر میشه

همون مثال مثانه بود
فک کن بخوای تو اون حال غلت بزنی یا بدویی
بدتر میشه
بیشتر اذیت میکنه

میفهمی چی میگم؟


زندگی با این اخلاقای گند هم زیباست
خداهم که همچنان لبخند گونه

شادزی