بارها به خودم گفتم میایم اینجا اول پست بزارم بعد برم خونه دوستان بخونم

نا خود آگاه کلا ذهن نوشتن عوض میشه

گاهن هم همچین کامنتهای پر مغزی میزارم که کلا حس نوشتن ارضا میشه 


دوستجان

4شنبه رفتن خرید حلقه و لباسو اینا

5شنبه پدر جانشون راهی بیمارستان شدند متاسفانه

اوضاع شیر تو شیری شده 

پدر از یک هفته پیش درد داشتن

چیزی نگفتن که مراسم تموم بشه

بفرما!
خو پدر من

زودتر جلوشو بگیری که بهتره

چرا مادر پدرا درک نمیکنن که بچهام حقی گردنشون دارن؟

فقط تو عقد کنی

بعد فرداش دور از جون...

خو وقت یزودتر پیگیر بشی میتونی نوادگان هم ببینی

چرا خو؟




خدااااااا


زندگی زیباست با پدر و مادر

 و خداوند به ما لبخند میزند


شادزیو